بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
مامان روان شناس
مامان روان شناس
خاطرات نائیریکای مامانی


آرشيو مطالب

1391

1390

1389

____________________
مطالب اخیر

نائیریکای زیبای من

نوروز 91

فنرگیسو

فتو نانا

آخرین خاطرات سال 90

دوست

18 ماهگی

نائیریکای ملوس

نائییریکا و دختر عمو

سفر کرمان

نائیریکا مهمون داره

عکسهای داغ

اولین خاطرات نائیریکا

نائیریکا مریض شده

شیطنت های نائیریکا

تولد یک سالگی وبلاگ نائیریکا

فتو کرمانشاه

سفر کرمانشاه

عکسهای نائیریکا

نائیریکا رفته عقد عمو

____________________
پیوندهای روزانه

نائیریکا تو اون محله

خاطرات حسنا جون

دختر نازمون آوا

نیلوفر و بودنش

من مادر خواهم شد

من و برادرم

____________________
پیوند ها

نائیریکا تو اون محله

آنیسا مانند عشق

ریحانه و آبجی فهیمه

برای دخترم روشا

فرشته کوچولوی مامان

گیلاس مامان

خاطرات وانیا

خاطرات النا

پارسا کوچولو

مهرسا هستی مامان

خاطرات زهرا نازنازی

مانی تنها بهانه زیستن

گل پسر مامانی

آسمان نیلگون

پسرم سامان

دخترم نوژا

دختر آفتاب

آرتین خان

پریسا جون

نفس طلایی

هلیا عسل

کسری جان

شاهزده کوچولوی ما رایان

آیلا نازدونه مامان و بابا

آریمتا جون

وایانا

آیهان فرمانروای ماه

ارنیکا و مامانی

بارسین زیبای من

سونیا جون

شاهزاده کوچولو

____________________
آمار

افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 92 نفر
بازديدهاي ديروز : 101 نفر
بازدید هفته قبل : 292 نفر
كل بازديدها : 36744 نفر

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

دوشنبه 1 خرداد 1391

نائیریکای زیبای من

عزیزم، این روزها اینقدر بزرگ شدی و همیشه می خواهی باهات بازی کنم که دیگه وقتی برای نوشتن پیدا نمی کنم. حالا هم رفتی سراغ تلفن و برای خودت آهنگ گذاشتی.

1- روز 12 شهریور که روز علم بود ما به مراسم جشن دعوت شده بودیم که محل جشن شاهدیه بودو چون شب بودم ومن می خواستم تو رو همراه خودم ببرم از همکارم خواستم تا با اون بریم. تو ماشین خیلی آروم بودی . اما زمانی که به زمین چمن که روی اون صندلی چیده بودند رسیدیم و تو اون همهد آدم رو یکجا دیدی شروع کردی به نق زدن و البته قبلش هم به خاطر جبغ بنفش خانم همسایه از خواب پریده بودی و زیاد سر حال نبودی و از بعل من پایین نیومدی. البته کلی برای خودت پیاده روی کردی. اما همه همکارای من عاشقت شده بودند. بهت می گفتند عروسک ، خانم موحدی هم دام می گفت این شبیه آدم مصنوعی می مونه با ایبن موهای فنریش و چشمهای عسلیش، اخر برنامه بود که اعلام کردند می تونیم بریم ستاره ها رو رصد کنیم،که ناگهان بنر پشت سر مجری پاره شد و یک طوفان شدید شروع شد و فضا پر از خاک شد و حتی روی مژها همه خاک نشسته بود. مراسم زودتر تمام شد و دوباره شما تو راه برگشت آروم شدی. البته خانم دهقان با احتیاط رانندگی می کرد و البته فردای اون روز دوتایمون اعتراف کردیم که تو اون هوا غبار آلود ترسیده بودیم . البته تو این مراسم تو از کاراته بازها خیلی خوشت اومده بود.

آقای عکاس مراسم هم به جای عکاسی از مراسم از شما عکاسی می کرد.

سفر یک روزه کاشان و ابیانه

2- روز 14 اردیبهشت کانون زبان فرهنگ پژوه به مناسبت روز معلم اسانید رو به تو ر یک روزه کاشان دعوت کرده بود و ما هم خاطرات خوبی از سفر 3 نفره داشتیم با اونا همراهی کردیم. روز

روز پنج شنبه  ساعت 9 از یدان باهنر قرار بود حرت کنیم. که البته ساعت 11 راه افتادیم. از همون لحظه اول آبه می خواستی ، و با شروع آهنگ حرکات موزون شlا هم شروع شد. و شما آقای روحی 60 ساله هم رو جبور به رقص کرده بودیی تا با شما برقصه و هر وقت هم آهنگ قطع می شد می گفتی تپوم شد.

ساعت 4 صبح رسیدیم مشهد اردهال که خیلی هوا سرد و شما هم از سرما می لرزیدی.

بعد از اون رفتیم نیاسر ککه هوا خیلی خوب بود و منظره هم فوق العاده زیبا، و شما هم دوساعتی خوابیدی، 4 ساعتی اونجا بودیم ونهار رفتیم کاشان و وقتی برای رفتن به باغ فین نداشتیم و دور بر باغ چرخیدیم و سپس رفتیم طرف قمصر ، و شا تو ماشین خوابت برذه بود و بعد از خرید گلاب رفتیم طرف .

.. ابیانه و البته تو راه همش ما خواب بودی.

تو ابیانه شما برای خودت این ور و اون ور می رفتی

اما اتفاق جالب در ابیانه، لیدر تور ا یه خانم تپل بود که البته شا خیلی اون دوست داشتی و مدام تو بغلش بودی، و وقتی تمام روستا رو دیدیم،و به انتها رسیدیم با تعدادی از همسفرها منتظر اتوبوس بودیم و اتوبوس دیگه که همه سوار اتوبوس خودشون شدندو تور لیدر ا گفت اتوبوس شا جلوتر پارک شده و ما رفتی رفتیم و رفتیم و رفتیم و تا اتوبوس تور لیدر ما رسید و ما رو سوار کرد و شاکی از این که آقای روحی

شما رو جا گذاشته و ما هم عصبانی از دست همسفرها و آقای روحی

  هماما قضیه از این قرار بوده که اتوبوس ما 

اول روستا پارک بوده و خان تور لیدر اشتباه کردند و چندتا از همسفرهای ما مجبور شده بودندن سوار

وانت بشند و برگردند

ما شام رو اردستان خوردیم و ساعت 2 رسیدیم یزد والبته خیلی خسته و فردا

مامانی خواب موند و دیر به سر کارش رسید.

پس به دوستان هم پیشنهاد می کنم با تور یزد پرواز به سفر نرند.

  یک اتفاق دیگه در سفر در این بود که من خانم زهاقی اولین معلم که تو کانون زبان ایران داشتم، دیدم بعد از 12 سال...........

 

 ادامه خاطرات و عکسهای سفر در پست بعدی

 

 

 

 

 

 

 

ف

موضوع :

جمعه 1 ارديبهشت 1391

نوروز 91

سلام نفس مامانی

ببخشید درست با یک ماه تاخیر دارم خاطراتت رو می نویسم. 

حالا هم همراه بابایی رفتی آموزشگاه که من با خیال راحت دارم برات می نویسم.

عزیزم برات بگم: ما همگی روز 28 اسفند ساعت 1 بعد از نصف شب به طرف تهران راه افتادیم و ساعت 7 به تهران رسیدیم. اول رفتیم بهشت زهرا و بعد از اون رفتیم طرف خونه عمو بابک و خاله سپیده.

روز یک شنبه تو همراه بابایی رفتی شرکت عمو علی و من و خاله رفتیم برات لباس عید خریدیم.

روز دوشنبه در تدارک عید بودیم.

اما از عیدی ها: بابایی یک کارت هدیه به مبلغ 150 تومن بهت عیدی داد و عمو و خاله هم از سفر تایلند 4 تا لباس خوشکل و یک کلاه گوزنی هدیه آورده بودند.

لباسم رو نگاه کن

 

 سفره هفت سین

 

بعد از ساعت تحویل  بنا به سنت دیرینه رفتیم، خونه باباجی،  عموها و باباجی از دیدنت خوشحال شدند.من هم فراموش کرده بودم دوربین رو با خودم بیارم.

نهار خونه مامان عمو بابک دعوت بودیم. اونجا خیلی شیطونی کردی . کلی تیراندازی کردی و همه رو کشتی و کشته هم شدی. و مادر جان بهت یه خرس پشمالو کادو دادند.

شما هم گیر داده بودی به چارپایه و میخواستی روی اون بشینی

 شب همه فامیل های بابایی خونه مادر بزرگ جمع شده بودند و تو برای اولین بار بود که به اونجا می رفتی و حتما اگر مادر بزرگ بود از دیدنت خیلی خوشحال می شد. اونجا هم گیر داده بودی به کفش غزل و وقتی کفشش رو بهش پس ندادی . غزل هم موهات رو کشید.

روز دوم عید نهار خونه عمه پری دعوت بودیم. و اونجا کلی با غزل بازی کردی.

این هم نائیریکا و غزل

 

شب هم خونه خاله خاطره مامان آوا جون دعوت بودیم، خاله آزاده و آیسان هم  اونجا بودند. اونجا حسابی با اسباب بازی های آوا بازی کردی. البته کارهای تو و آوا هم خیلی شبیه هم بود. آیسان هم از بابایی می ترسید و جلو نمی یومد.

آوا و نائیریکا

 

 

 

روز سوم عید هم رفتیم خونه عمه های بابایی و عمو قاسم عید دیدنی

نائیریکا و سفره هفت سین خونه عمو 

و بعد از اون رفیتم با عمو بابک و خاله سپیده رستوران شیان 

 

شب هم ساعت 1 به طرف یزد حرکت کردیم. البته اول قرار بود بریم کرمانشاه اما همگی از سفر خسته شده بودیم و دلمون هم برای خونه خودمون تنگ شده بود.

عید دیدنی ها و دید بازدیدهای خانوادگی روزهای بعد انجام شد،

روز سیزده بدر هم رفیتم روستای سانیج

عکسهای سیزده بدر در ادامه مطلب


ادامه مطلب...

موضوع :

سه شنبه 22 فروردين 1391

فنرگیسو

سلام عزیزم

ببخشید چون این روزها شما مدام دارید کارتون می بینید و به من اجازه استفاده از کامپیوتر رو نمی دیدو

هنوز خاطرات عیدت رو ننوشتم در فرصت مناسب باید برات بنویسم

دیگه این روزها خیلی کارهای جدید یاد گرفتی.

حالا با مداد شمعی همه جای خونه رو رنگی می کنی........

موهات مثل فنر شده و بابایی همیشه بهت می گه فتر گیسو و عسل بانو

چند روز هفته پیش خانم فهیمی دوست دوره دبیرستان مامانی دخترش غزل رو آورده بود تا با تو ببرمیش حموم تا نترسه، البته با هم رفتیم حموم شما تو حموم بازی می کردی و غرلک هم جیغ می زد. ما دوستای خیلی خوبی برای هم بودیم امیدوارم شما هم باهم دوستای خوبی برای هم باشید.

دیگه اسباب بازیهای خودت رو جمع می کنی به حرفهای مامان گوش می کنی.

 

روز  پنج شنبه عمو امیر عباس  با ابلاغ ماموریتی به یزد اومده بود  و  روز جمعه ما رفتیم چشمه تامهر و آبشار در گاهان که اینقدر شلوغ بود که ما از ماشین پیاده نشدیم و آبشار رو ندیدم.

بعد رفیتم پارک کوهستان و نهار خوردیم و البته اینقدر شما شیطونی کردی  رفته بودی با پسرها فوتبال بازی کنی که ما مجبور شدیم زود برگردیم.

شب که عمو رو بریدم راه آهن وقتی با عمو خداحافظی کردیم و داشتیم از راه آهن خارج می شدیم. شما شروع به گریه کردن کردیم و می گفتی عمو عمو ما هم مجبور شدیم به عمو زنگ بزنیم تا با شما حرف بزنه تا آروم بشیم.

 

سخنرانی ها نائیریکا

تپوم شد : تموم شد

بسته: بستنی

کا: قاشق

no:نه

عباسی : تاب البته همیشه دوست داری عباسی بازی کنی

سس با فتحه:  دستم رو بشور

اوس: می خوام بشینم

مامانی کجاست ؟ نیس  

کجا رفته؟ مدسه( مدرسه)

پاشه: پاشو

البته کلی حرفهای دیگه می زنی که من فعلا یادم نمی یاد

عکسهای نائیریکا با خاطرات عید در پست بعدی

 

 

 

 

 

موضوع :

شنبه 27 اسفند 1390

فتو نانا

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
دوستان همون رمز همیشگی

موضوع :

شنبه 27 اسفند 1390

آخرین خاطرات سال 90

سلام عزیزکم

ساعت 4 صبح ایت و من بی خوابم که نمی دونم از خستگی هست یا استرس

این روزها هوای شهر قشنگمون بهاری شده . به لطف رسم دیرینه خانه تکونی خانه ما هم تمیز شده و آشپزخانه نه چندان زیبایمان از تمیزی برق می زند. سرامیکها تمیز شدند و کشوها و کمدها مرتب شدند، که البته امیدورام مرتب بمانند.

البته شما هم تو خونه تکونی به من کمک کردی!!!!!!!!!!!!!!!! البته این روزها حرفهای مامان رو خوب می فهمی و قتی چیزی بهت می ادم بندازی توی سطل زباله این کار می کردی و بگذریم که کشو آشپزخانه رو چندین بار خالی کردی و امروز هر چه دنبال موبایلم می گشتم پیدا نمی کردم و بعد از تو کشو پیداش کردم.

البته وسط خووه تکونی هم شما یادت می یومد که ........ عباسی عباسی ، یعتی می خوام تاب بازی کنم یا ................

چمدون سفرمون رو بستیم و به یاری خدا می خواهیم مثل هر سال عید رو تهران باشیم، البته امسال کمی متفاوت........... اما سال دیگه اگه رفتیم خونه خودمون می خوام برای اولین بار تو خونه خودم سفره هفت سین بچینم

چه سالی بود سال 90 و ای کاش من هرگز اینجا حرفی  از............................

در سال 90 من شاهد بزرگ شدن تو بودم و این شیرین ترین لحظات رو هرگز فراموش نمی کنم و سالی بود با سفرهای خوب ما تو سال 90 به تهران، اصفهان ، شهر کرد، نراق، یاسوج، گیلان و مازندران ، کرمان و کرمانشاه سفر کردیم. کلی مهمون شهرستانی داشتیم و کلی مهمونی رفتیم.

تو این سال باهم 6 تا عروسی رفیتم، که تو همه مراسم ها بهت خوش گذشت.  

امسال سالی بود که من مجبور بودم تو رو تنها بزارم و برم سر کار، که البته مطمئنم وقتی بزرگ شدی من رو درک می کنی.

امسال سالی بود که من و پدرت یک تصمیم سخت رو گرفتیم که البته بابایی این تصمیم رو گرفت و طبق معمول من مخالف بودم، ولی حالا میدونم منطقی ترین تصمیم ممکن همین تصمیم سخت هست. و البته من از این تصمیم بابایی حمایت می کنم.

گرد و خاکها و جرمها و لکه ها از خونه ما به لطف شویندها و سفید کننده ها و وایتکسها رخت بر بست و ممن به مهندسهای شیمی حسادت می کنم چه راحت فرمولی اختراع کردند تا تمیز کند و اما ما روان شناسان هر گز نخواهیم توانست فرمولی رو کشف کنیم تا کینه ها ، بغضها رو پاک کند و روان درمانی تنها به ما کمک می کند تا درها و خاطرات تلخ را بپذیریم.

دارم به این موضوع فکر می کنم من می توانم مادر خوبی باشم. وقتی رفتار مادر بزرگ مادر من روی شیوه فرزند پروری من اثر دارد......اما من باید خیلی قوی باشم تا اثرات منفی رفتار مادرانه، مادرهای خودم را بفهم و فقط مثبت هایش را به کار برم. ولی خوب می دانم پدر یک پدر نمونه است.

برای خودم و خودت و علیرضای مهربانمون یک سال پر از آرامش آرزو می کنم.

 

 

موضوع :

يکشنبه 21 اسفند 1390

دوست

دوست خوب
 
 
 
سلام
 
فکر می‌کنم این بهترین و واقعی‌ترین توصیفی از واژه‌ی «دوست» است که تا کنون شنیده‌ام:
 
دوستان...... تو را دوست می‌دارند اما معشوق تو نیستند، مراقب تو هستند؛ اما از اقوام تو نیستند.
آن‌ها آماده‌اند تا در درد تو شریک شوند؛ اما از بستگان خونی تو نیستند.
آن‌ها ..... دوستان هستند!
 
یک دوست واقعی همانند پدر سخت سرزنشت می‌کند،
همانند مادر غم تو را می‌خورد،
مثل یک خواهر سر به سرت می‌گذارد،
مثل یک برادر ادای تو را در می‌آورد،
و آخر این‌که بیش‌تر از یک معشوق دوستت می‌دارد.
 

 

موضوع :

يکشنبه 14 اسفند 1390

18 ماهگی

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
دوستان عزیز با رمز همیشگی

موضوع :

دوشنبه 1 اسفند 1390

نائیریکای ملوس

سلام عزیزکم

این روزها حسابی سرم شلوغه تقریبا تا نیمه ها ی اسفنذ صبح و بعد از ظهر کلاس دارم و دلم برات تنگ میشه......

عشق مامان هر روز که به تو نگاه می کنم می بینم چقدر بزرگ شدی  و هر روز بزرگتر میشی دلم برای کوچولو بودنت تنگ شده....

دختر ملوسم هر روز خودت لوس می کنی ، وقتی خونه مامانی مدام خاله ها رو صدا می کنی، صدا می کنی مو تی (مژی، خاله مژگان) پاطی(خاله فاطمه) و دائی  اونا مدام صدا می کنی تا بیاند بغلت کنند و باهات بازی کنند. دایی میگه این دخترت خودش رو خیلی لوس می کنه و نگرانه تو مدرسه پاچه خوار بشی...

هفته پیش عروسی پسر عمه و عقد پسر عمو من بود. تو عروسی مدام می رقصیدی و چشم همه رو در آوردی. البته خودت ار خودت هم پذیرایی می کردی

سخنرانیها نائیریکا

باز ( باز) زمانی که می خواهی در بسته شکلات رو برالت باز کنیم.

دس ( دست) وقتی م خواهی تشکر کنی ، یا ما دستت رو بشوریم.

بیو ( برو)

بیا

ماس ( ماست)

تیر ( شیر)

ددر

اونه

تجا( کجا) 

وووو

تمام حرفهای ما رو می فهمی و به حرفامون گوش می کنی

عاشق کامپیوتر هستی.

این روزها حال بابایی زیاد خوب نیست براش دعا کن زود خوب بشه...

دوستان در پست بعدی حتما عکس های دخملی رو می زارم

هر روز که می گذرد بیشتر دوست دارم

موضوع :

سه شنبه 25 بهمن 1390

نائییریکا و دختر عمو

سلام نفس مامان

اول بزار بنویسم که حالا روی میز نهار خوری نشستی و تمام ظرف آجیل رو خالی کردی، روی میز و مدام من رو صدا می زنی مامان... مامان و به سخنرانیت به زبان خودت ادامه می دی

روز 11 بهمن دختر کوچولو عمو فارسی و حاله نحله به دنیا اومد

 آیسا کوچولوی ما درست یک سال و پنج ماه از تو کوچکتر هست.

ما هنوز آیسای ناز نازی رو ندیدیم، اما تلفنی که با عمو صحبت کردیم شادی و خوشحالی از تک تک واژه هاش می شد فهمید.

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 خبر دیگه اینکه بابایی عاقبت در روز 12 بهمن از پایان نامه اش دفاع کرد، من و تو نتوستیم بریم تهران و در جلسه دفاعش شرکت کنیم،اما بابایی عکس تو رو به همه نشون داده بود و لاغری پایان نامه اش  رو انداخته بود گردن تو......

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

اما صفحه تقدیم پایان نامه بابایی

پیشکش

 

 

                  به آن پاک­نهادی

 

                            که خردی­ام به مهر پرورد

 

                                                       درشتی­ام به مهر سترد

 

                                                                 هستی­ام به مهر گسترد

 

                                                                نازنین دخترم

 

                                            مهربان همسرم

 

                       شادروان مادرم

 

مهرآیین خاک میهنم

 

                                        ایران


پیوست:

این پست رو دیر گذاشتم تا عمو فارسی عکس آیسا رو برامون بفرسته، که به علت باز نشدن صفحه یاهو و جیمیل امکان پذیر نشد

موضوع :

جمعه 14 بهمن 1390

سفر کرمان

سلام نفس مامان

خوب بزار از سفر برات بگم. اول این که هوای یزد خیلی خیلی سرد شده و من نمی تونم تو رو بیرون ببرم  و من نگران هوای کرمان بودم. روز یک شنبه  دو بهمن ساعت 3 از یزد حرکت کردیم به سمت کرمان و اول رفتیم فرودگاه، دایی بابک و خاله سپیده رو برداشتیم و رفتیم تا پریا به خونه شون برسونیم که البته پریا خانم نمی دونستند خونه شون کجاست !!!!!!!!!!!!!!!بعد رفتیم خونه فاطمه جون .....................

روز دوشنبه رفیتم بازار و آثار تاریخی کرمان رو دیدیم.

روز سه شنبه  صبح دایی بابک همه رو به  خوردن کله و پاجه دعوت کرد و شما برای اولین بار کله پاچه خوردی. سپس رفتیم باغ شاهزده ( البته شاهزده خودش نبود) که خیلی زیبا بود وشما هم خواب بودی . بعد از اون رفتیم  سمت بم و شهری که هنوز 8 سال بعد از زلزله آثار خرابیش باقی بود و رفتیم ارگ تاریخی بم رو دیدیم و شما دوست داشتی خودت پیاده روی کنی و بعد از اون رفتیم ارگ جدید و نهار رو اونجا خوردیم. من چهار شنبه کلاس داشتم و دایی بابک هم شب قرار بود برگردند و اما میزبانهای ما اصرار که بریم گل باف مه البته رفتیم و حال بابایی خوب نبود و چشماش درد می کرد و من گفتم کمی استراحت کنه و بعد بریم یزد و با کلی اصرار از طرف خانواده فاطمه که بمونیم و اصرار من که بریم ساعت 1 از گلباف راه افتادیم و به سمت کرمان اما اامان از کرمان که شهر بی تابلوییی بود و دور خودمون می چرخیدیم . بابا هم خوابیده بود و من هم خواب آلود تا انار رانندگی کردم و یک ساعتی تو مسجد ابولفضل خوابیدیم و با کلی استرس ساعت  نه و نیم من به یر کار رسیدم. 

سفر خوبی بود اما استرس تموم نشدن پایان نامه بابایی و زمان کم سفر از شیرینی سفر کم کرد . اما مهمان نوازی و مهربانی زیاد خانواده  حسین زاده ما رو شرمنده کرد.

عکسها در پست بعدی

موضوع :

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد