مامان روان شناس

مامان روان شناس

خاطرات نائیریکای مامانی

نامه بابا لنگ دراز به جودی ابوت
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

 



[موضوع : ]
[ جمعه 22 شهريور 1392 ] [ 5:44 ] [ مامانی ] [ ]
فرزند
  • جایی می خواندم، فرزند تکه ای از خود تو است. حتی معشوق را انتخاب می کنیم، اما این فرزند است که تو را انتخاب می کند و همیشه "برای" تو است حتی اگر نخواهیش. حتی اگر از تو فرسنگها فرار کند. باز بچه بد تو است، بچه فراری تو، بچه فراموش شده تو است. اما عشق و همسر اول و دوم دارد. عشق سابق داریم و عشق جدید.... اما فرزند سابق نداریم. نه پس دادنی است نه انصراف کردنی نه فرار کردنی...

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 5 شهريور 1392 ] [ 3:35 ] [ مامانی ] [ ]
اولین خرید نانا

دخترک قشنگم

دیشب با بابایی خاله ها رفتیم مجموعه مهنور وقتی رسیدیم دم در تو که یادت بود قبلا اومدی دوچرخه سواری دویدی طرفش و جیق زد یبریم سوار شیم و بعد کلی دوچرخه بازی و رفت روی سرسره بادی و فیلم بازی که وای من می ترسم، هوس پیتزا کردی و ما رو کشوندی بیرون و بعد وقتی نشستی توی ماشین خوابت برد

اما صبح امروز از وقتی از خواب بیدار شدی گفتی : فلوگ رفت ، مریم رفت و حالا ما بریمم بستنی بخریم و بعد از تموم شدن کار بابایی رفتیم بانک و اونجا شما نیکوکار شده بودی و می خواستی تو صندوق صدقات پول بریزی و البته با ذوق کلی از پول های من تریختی تو صندوق و همه تو بانک وایستاده بودند به کارات می خندیدند،

بعد شروع کردی به تکرار جمله های من : مامان بشین تو ماشین من زود برم بستنی بخرم بیام . دم در سوپری پیاده شدی و رفتی تو سو پری و اول خجالت می کشیدی و انگشت به دهن ایستاده بودی و بعد من به اشاره بهت گفتم بگو و تو داد زدی بستنی می خوام و  دویدی طرف فریز بستنی و پول رو دادی به فروشنده و اونم بهت دوتا بستنی کیم داد و تو از خوشجالی تا خونه بستنی ها رو بغل کرده بودی ....

اینم اولین خرید دخمل ناز

اینقدر این روزها شیرین و ناز شدی که اصلا من یادم  می ره خاطرات رو بنویسم.



[موضوع : ]
[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 18:18 ] [ مامانی ] [ ]
خاطرات ننوشته

سلام عزیزکم

اول اینکه 4 ماه است که خاطراتت رو ننوشتم . اول که خونه بودیم لپ تاپ خراب شده بود و بعد اسباب کشی کردیم خوننه جدید و یک ماهی اینترنت نداشتیم.

اول از همه اینه باید خیلی ازت معذرت خواهی کتم چون  تو روزهای اسباب کشی و طراحی داخلی خیلی اذیت شدی. به ترتیب تاریخ خاطرات مهم رو می نویسم

روز 7 تیر رفتیم عروسی عمو علیرضا، کلی اکار داشتیم و بابایی عمو رو برد آرایشگاه تا گریم بشه و نمی دونم عمو که خودش حوشگل و خوش تیب بود با گریم هیچ فرقی نکرده بود تو عروسی کلا پیش عروس داماد بودی و جیغ می زدی و هورا می کشیدی و وقتی من رفتیم با عروس خانم عکس بگیریم به محبوبه جون گفتی خاله مامانم رو بوس کنه ببین چه خوشگل شده 

حالا یک عکس تو با عمو با اینکه خیلی خسته بود و گرمش شده بوذ ا اینقدر تو رو دوست داشت که کلی عکس باهات گرفت

البته هنوز که هنوز شما در مورد عروسی داری حرف می زنی

 



[موضوع : ]
[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 18:06 ] [ مامانی ] [ ]
عکسهای سال 92

عزیزم یکی از ایرادات تو اینه که اصلا از عکس گرفتن خوت نمی یاد و من باید یواشکی از تو عکس بگیریم و البته خونه مادر جوتن که می ری خاله مژگان کلی عکس ازت می گیره

نائیریکا  با صورت کثیف و بابایی 

 نائیریکا با موهای خرگوش

 

اینم نائیریکا زمانی که متوجه شده من دارم ازش عکس می گیرم



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 19 تير 1392 ] [ 3:21 ] [ مامانی ] [ ]
یک عکس

این عکس رو خیلی  دوست دارم . و روی صفحه کامپیوتر کلاس هم هست .بنابراین همیشه جلو چشمم هست و قتی نگاش می کنم دلم برات تنگ می شه . این عکس رو آذر ماه خاله مژگان ازت گرفته



[موضوع : ]
[ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 ] [ 10:41 ] [ مامانی ] [ ]
سال 92

سلام عزیزم

سال نوت مبارک دختر نازم. امسال سومین سالی هست که سال نو رو در کنار هم جشن می گیریم. تو در کنار ما هستی تا زندگیمون شیرین تر بشه

خوب از لحظه ساعت تحویل بگم

امسال با بابا جون قرار گذاشتیم که با هم سفره هفت سین رو تو خونه خودمون بندازیم . اما من درست زمان بندی نکردم باعجله وسایل سفره رو برداشتیم و سبزی پلو با ماهی رو هم برداشتیم و رفتیم خونه جدیدمون .و لجظه ساعت تحویل خونه خودمون بودیم . سفره هفت سین رو  چیدیم و با سبزه ای هم که شما از سفره هفت سین مهد آورده بودی سر سفره گذاشتیم . تو هم کلی ذوق کرده بودی و هی می خواستی از پنجره منظره شهر رو ببینی، و کلی خودت این ور اون ور زدی و لباست رو خاکی کردی . بعدش هم خوابت برد.ما هم زنگ زدیم به بزرگترها تبریک گفتیم . و تو صدای خاله توران ( خاله بابایی ) رو خیلی دوست داری و کلی باهاش حرف زدی . ( من هم فراموش کرده بودم دوربین رو بیارم و بناربراین از این لحظات شاد عکس نگرفتیم) بعد از اون رفتیم خونه و بعد رفیتم خونه مامان جون و بابا جون و اونجا هم خیلی با شایان  بازی کردی . و امسال اولین سالی بود که بعد از 5 سال ساعت تحویل رو یزد بودیم . خیلی بهمون خوش گذشت و البته بابایی گفت تو سالهای گذشته به خاطر اشتباه من بوده که می رفتیم تهران و ..............

روز اول عید هم مریم جون دختر خاله بابایی که با همسرشون و پسر تپلیشون می رفتند بندر شب اومدند خونه ما و صبح زود در حالیکه ما خواب بودیم ما رو ترک کردند و تو هم وقتی از خواب بیدار شدی رفتی تو اتاق هی می گفتی عمو کجا رفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روز دوم عید هم رفتیم عید دیدنی خونه دایی مجید و  دایی  وحید ( مادر بزرگ من )

روز سوم هم رفتیم عید دیدینی خونه خاله اقدس که وای ا تو که اونجا چقدر شیطونی کردی هی پا می شدی با همه دست می دادی . کلی هم با فاطمه توپ بازی کردی .

روز پنجم عید هم رفتیم با خاله ها رفیتم سینما فیلم تهران 1500 رو دیدیم که خاله مژگان موافق این فیلمم نیود و دوست داشت حوض نقاشی رو ببینه و بعدش هم کلی به من غر زد

روز ششم هم رفتیم خونه شایان............

روز هفتم عید هم رفتیم سر یزد دیدن عمه خدیجه که با همه خانواده اومده بودند سر یزد .رفتیم تو باغ و تو اونجا هم کلی بازی کردی و آناهیتا جون دانیال کوچولو رو هم دیدیم. بعدش رفتیم دیدن  فریبا دختر عمه من که از مکه اومده بود.

اما از حرف زدنات:

بابای موهات رو شونه کرد و بست و داشت موهای خودش رو شونه می زد که تو دست زدی به موهات و گفتی : بابایی نداری . برات می خرم ( قربونت برم که برای کم مویی بابایی هم غصه می خوری). وقیت برای محمد آقا بابایی شایان تعریف کردیم . مجمد آقا گفت برای منم مو می خری ؟ تو گفتی خودت برو بخر !!محمد آقا گفت : پول ندارم . تو هم رو کرد یبه بابا و گفتی پول نداله بهش پول بده.........

 این روها بابایی موهات رو خرگوشی می بنده و تو کلی ذوق می کنی و هی می گی ببین خوشکل شدم.

وای که چقدر این روزها مستقل شدی .

چقدر بهمون خوش گذشت چون بعد از مدتها تمام روز رو کنار هم هستیم و کلی با هم بازی می کنیم. البته به جز خبر ناگوار از دست رفتن دوقلوهای خاله سمیرا .............

البته اول قرار بود که بریم مسافرت بیرجند اما چون فکر کردیم مهمون داریم  که می یاند یزد سفر رو کنسل کردیم . آخرش هم نفهمیدمی اومدند یا نه ؟؟؟

راستی تو همیشه هم افراد رو دعوت می کنی به خونمون و می گی بیا خونه ما گذا ( غذا) بخور

 برای همه دوستان مجازی و دوستان خودم که وبلاگ رو می خونند آرزوی سالی پر از شادی و آرامش می کنم.



[موضوع : ]
[ جمعه 9 فروردين 1392 ] [ 6:22 ] [ مامانی ] [ ]
سال 91 و عقد عمه

سلام عزیزکم

ببخشید اینقدر دیر اومد، آخه مگه شما اجازه می دی

سال 91 داره تموم میشه و تو هر روز و هر روز بزرگتر و بزرگتر میشی . سال 91 سال خیلی خوبی نبود، مخصوصا با افزایش قیمتها در نیمه دوم سال و نگرانی مردم و فشار اقتصادی.

اما روز 25 اسفند عقد عمه سپیده بود که تو خیلی دوستش داری  قبل از مراسم رفته بودیم خونه مامان بزرگ تا خاله فروغ وهای من رو درست کنه و شما هم هی می گفتی منم  می خوام خوشکل بشم آخه مامان جون تو که خیلی خوشکلی ........ قشنگ نشستی خاله موهات رو سشوار کشید . برات روژ و سایه زد و خاله تعجب کرده بود با اینکه موهات کشیده می شده هم اصلا تکون نمی خوردی . ، از اول مراسم بگم که عمه یک لباس سبز قشنگ پوشیده بود با یک آرایش خیلی خوشگل ، خیلی ناز شده کلا همه چیز با سلیقه بود و سفره عقد هم خیلی قشنگ بود. اول پریدی تو بغل عمه و کلی عکس گرفتی ، تو مراسم همم هی می خواستی بری بغل عمه تا یه بار از دست من در رفتی و خودت رسوندی به عمه رفتی تو بغلش ........ ار لباس عمه خیلی خوشت اومده بود و دوست داشتی با عمهبرقصی ، دامنت رو مثل عمه می گرفتی بالا و پاهات رو مثل اون تکون می دادی، تازه یه جا که عمه کفشش رو در اورد تو هم فوری کفشت رو در اوردی،  تازه وقتی می رفتی می نشستیم هی عمه رو صدا می کردی هی هی عمه ............

علی آقا ( آقای داماد) هم به شما شاباش دادند.................. البته تو تو عروسی فقط خیار خوردی و ممن نگران دل درد شبانه شما بودم که البته دل درد گرفتی... تازه وقیت بابایی می خواست بیاد سر سفره عقد  با عمه عکس بگیره شما هی تعارف می کردی بفرمایید بابایی .. بفرمایید بابایی ........  

اینم  عکس سفره عقد

ما هم برای سپیده جون آرزوی خوشبختی می کنیم .........

...............

هسته البالو

روز 21 اسفند یکی از دانش آموزهای من به من یه دونه ترشک داد تا برای تو بیارم و من برات اوردم بهت دادم و خوردی و بهت گفتم هسته ها رو بریز تو سطل زباله و تو هم این کار رو کردی و 1 دقیقه بعد من رو صدا زدی مامان مامان!!! دماغ ............ می خواستی هسته رو در بیاری وقیت بهت گفتم دست نزن تو دیگه دست نزدی ....... من رفتم موچین بیارم تا درش بیارم اما نتونستم و البته در هم دعوا کردم و تو هم خجالت کشیدی و من  زنگ زدم اورژآنس و بهم گفتم دست بهش نزنم و ببرمت اورژانس بیمارستان شهید صدوقی و البته من گفتم مشخص و فقط نیاز پنس داره و بردمنت درمانگاه و درانگاه در کمال خونسردی گفتند پنس نداریم .............

تو هم تو راه ایستاده خوابت برد و من تو رو بغل کرده بودم و نمی دونستم چی کار کنم و دلم برای خودم سوخت ........... آخه اون روز هم بابایی ماشین رو برده بود و من ماشین نداشتم ......

 

بعد بردت اورژانس فرخی و اونجا پزشک کشیک دکتر زارع  مدیر درمان بود، که چون من قبلا کارمند دانشگاه بودم من رو می شناخت و تو رو معاینه کرد و گفت هسته مشخص نیست و یک نامه به من  داد و تا بدون نوبت ببرم پیش متخصص ، دکتر عتیقه چی ، به لطف دکتر زارع به من وقت دادند و در هیمن  حین که منتظر بودیم شما موز و بستنی می خواستی ...... دکتر تو رو معاینه کرد و من رو دعوا کرد که چرا دستکار ی کردم . بعد یک قطره داد تا بریزم تو بینیت و بعد از 10 دقیقه تو رو معاینه کرد و گفت تو هسته رو قورت دادی . به همین راحتی ...............همه مریضهایی هم که منتظر بودند کلی نگرانت شده بودند و خوشبختانه گذشت و تو تو خیابابون بعد ما با ماشین بزرگ ( اتوبوس ) اومدیم خونه.                               وقتی رسیدیم خونه من بهت گفتم ببین چقدر من رو اذیت می کنی !!!! تو هم گفتی من که تو رو اذیت نکردم خوب شدم ............ به همین راحتی . وای که من چقدر ترسیده بودم.. 

 کلی خاطره ها ننوشته دارم . برم به کارهام برسم حالا شما با بابایی رفتی آموزشگاه که من وقت کردم بنویسم

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 22:43 ] [ مامانی ] [ ]
نائیریکای عزیز من

سلام بت زیبای من 

دختر مهربون من ببخشید این همه مدت برات ننوشتم . البته علت داشتم . دوهفته ای درگیر آنفولانزا بودم البته هنوز هم خوب نشدم . بعد خودت هم مریض شدی . حالا هم بابایی مریضه 

بزار برات بگم نفس مامان

تو دیگه دختر مستقل شدی . و کلی تو کارهای خونه به من کمک می کنی . کشوهای اتاقت رو مرتب می کنم . می یای قفسه ها رو بهم می ریزی .

عاشق بازی کردن هستی مدام دست من و بابایی رو می گیری و می گی بازی کنیم: آلیسا آلیسا ....... ه خودت می خونی و می گی هی و پا می شی و می شینی

خونه مامان بزرگ می ری اونجا کلاغ پر بازی می کنی و خودت می خونی : کلاغ پر گنجیشک ( گنجشک ) پر و بعدش فیدون ( فریدون پر ) و می خونی فیدون که پل نداله خودش خبر نداله ....... و فروگ ( فروغ ) پر ........... شایان پر 

خاله ها  و بابابزرگ عاشق این فیدون گفتن تو شدن و هی از می پرسند دختر کی هستی و تو می گی : فیدون 

فریدون کجاست ؟ رفته سر کار ، کیلاس ( کلاس) داله( داره)

البته همیشه می گی بریم خونه بوزرگه ( مامان بزرگ ) هر وقت که مامان بزرگ نباشه کلی می پرسی بوزرگه کجاست و وقتی بوزرگه می یاد و اگه به تو بالای چشمت ابروه بهت بر می خوره و باهاش دعوا می کنی . دستت رو می زاری روی کمرت و بهشون می گی :(هیس . بابام می یاد تو رو دعوا می کنه و دستت رو نشون می دی می یاد کتکت می زنه )و در نهایت بهش شلیک می کنی . کلا این دعوای هر روزه شما برای خودش ماجرایی هست.

خاله مژگان رو خیلی دوست داری و مدام صداش می کنی تا بیاد پایین و باهات بازی کنه.

مامان بزرگ و بابا بزرگ خیلی دوست دادند و کلی ذوق می کنند وقتی با تو بازی می نند و برات بستنی و تنقلات می خرند . 

بابابزرگ همیشه از تو تعریف می کنه وقتی تو رو با خودش می بره بیرون

 نائیریکا و ماجرای مهد کودک

مهد کودک رفتن شما چند مرجله داشت . مرجله اول علاقه مندی شما بود و در مرجله بعد با عوض شدن مربیت اصلا مهد دوست نداشتی و با اومدن مربی جدید ، خیلی به مهد علاقه مند شدی. و هر روز نی خواهی بری کودک.

 

مدیر مهد می گه خیلی مهربونی با همه دوستی

با مربیت هم کلی دوستی و الکی بهونه من رو می گیری تا خاله بغلت کنه......

دانش آموزهای من برام هر روز گل نرگس می یارند و من هم چند شاخه از اون رو برا ی مربیت می  یارم 

بگذریم از اینکه تو دی ماه چه سختی برای بردنت به مهد کشیدم . به علت سرمای هوا هر روز شیشه ماشین یخ می زد و من صبح نیم ساعت زودتر می رفتم ماشین رو روشن می کردم و تو  رو توی پتو می پیجیدم تا سرما نخوری و بعضی روزها باز هم تو سردت بود و گریه می کردی که سردته ، امان از پراید و بخاریش

اما تو ماه بهمن هوا خیلی گرم شده و  و من هر روز که می یام دنبالت می بینم روپوش مهد رو در آوردی و  با لباس تو خونه  داری برای خودت بازی می کنی وقتی از مربیها می پرسم ، می گند ما رو مجبور کرده روپوشش رو در بیاریم.

اندر حکایت گم شدن کلید

 

شما خیلی به کلید در حیاط علاقه داری و مدام می رفتی روی مبل و کلید رو در می آورد یو هر وقت من کلید رو می خواستم و بهت می گفت تو می رفتی می آوردی اما یکبار که بهت گفت تو رفتی زیر میز رو نگاه کردی و گفتی :کلی نیس و این پورسه گم شدن کلید 1 ماه طول کشید و هر بار بهت می گفتم تو زیر مبل و میز رو نگاه  می کردی و  لباسها روی بند داخل حیاط مونده بود و من در این مدت لباسها رو باید داخل خونه خشک می کردم . من هم تو این مدت  بیکار ننشسته بودم یه خونه تکونی اجباری  انجام دادم . هه کمدها و کشوخا رو مرتب کردم اما کلید پیدا نشد که نشد . در فکر آوردن کلید ساز بودم . بگذریم که بابا جون هی غر می زد . بعد گذشتن یک ماه اندی شما عکست رو داخل رو روئکت دیدی و رفتی رو رئک رو اورید اما تشک رو روئک روی بند بود و وقتی اون رو خواستی من از پنجره بهت نشون دادم . و بهت گفتم لید کجاست و تو رفتی کنار بوفه و گفتی کلید وقتی بابایی رفت نگاه کرد شما کلید رو انداخته بودی تو بوفه و بعد گذشت این همه وقت یادت بود  ............ و  من و باباییتعجب

 

جملات که این روزها تکرار می کنی

مامان چه کا موکنی ؟( چه کار می کنی

این چی شیه این ؟( ای چیه)

چه طو شد؟

بعد از اینکه خودت و یا فرد دیگه ای عطسه می کنه می گی : سرما خوردی ؟ اوفه نشی (  یاد اون روزی که من سرما خورده بودم . بهم سرم زده بودم.)

دد می کنه ( درد می کنه ) وقتی دلت درد می گیره این رو می گی . یا از ما سوال می پرسی

شبها همیشه منتطر بابایی هستی تا در رو براش باز کنی

با هرکس هم تلفنی حرف می زنی براش توضیح می دی که بابا رفته سر کار

این روزها دارم به این مسئله ایمان می یارم که بیشتر رفتارهای آدمی ناشی از ژنتیک هست و وقتی به رفتارهای تو نگاه می کنم . خیلی از مسائل رو ما به تو آموزش ندادیم .  مثلا اینکه تو خیلی زود بهت بر می خوره و قهر می کنی .هفته قبل ماهی شیشه ای من رو پرت کردی و شکستی و بابایی تو رو دعوا کرد و بعد من بهت گفتم برو از بابای عذر خواهی کن و بوسش کن و تو رفتی بابای رو ببوسی و بابایی بهت گفت چرا ؟؟؟؟؟/ تو زدی زیر گریه و به من گفتی بریم بخوابیم و چون خوابت نمی یومد و به من گفتی آب می خوام . من بهت گفت بابایی بیداره برو ازش بگیر و تو گفتی: مامانی من خوابم می یاد و سه بار دیگه تو درخواست دیگه ای داشتی که من ارجاع دادم تو رو به بابایی و تو هر بار گفتی خوابم می یاد و تا اینکه خوابت برد.

و دیشب فهر کرده و بودی و زانوت رو بغل کرده بودی و رفته بودی گوشه آشپز خونه نشسته بودی و اینقدر نشستی تا بابایی دلش سوخت و اومد تو رو بغل کرد و تو آشتی کردی .................. بیشتر وقتی خجالت می کشی قهر می کنی

هر روز خودت سرگرم می کنی . بازی می کنی، با جور چین هات بازی می کنی. نقاشی می کشی ، با وسایل آشپزخانه بازی می کنی. کلا خونه رو بهم می ریزی. در کارهای خونه هم کلی به من کمک می کنی، ظرف می شوری و شیشه پاک می کنی.و........

دقیقا رفتارهای بابایی ولی من اصلا نمی تونم قهر کنم.

مثل مامان شهلا هم علاقه مند به طلا هستی..............

مثل خاله مریم همیشه خوشحالی 

مثل خاله مژگان شیطونی می کنی

عزیزکم حالا هم بابایی رفتید پارک . جوآب ( جوراب ) بابایی رو آوردی پاش کردی و گفتی لباسش رو  بتوشه ( بپوشه ) و موقعه خدا حافظی به من گفتی: مامانی بلدی پارکو خودت بیا

 

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 13 بهمن 1391 ] [ 21:10 ] [ مامانی ] [ ]
خاطرات ننوشته

سلام عزيز دلم اين روزها اينقدر كار دارم هر  روز و هر روز دارم خاطراتت و كارهايي كه مي كني با خودم تكرار رمي كنم تا بيام اينجا بنويسم.

دخترم اين روزها كلي مستقل شدي و هر روز مي ري مهد و البته چون شبها دير مي خوابي من بايد تو رو از در حالي كه خوابي به مهد ببرم.مربي هاي مهد خيلي ازت تعريف مي كنند و البته خودت مهد رو دوست نداري و من وقتي به مدير مهد گفتم ، تعجب كرد و گفت اينجا رو خيلي دوست داره و از همه شادتره و كلي تو مهد مديريت مي كني و اسباب بازي ها رو مي ياره و همه بچه ها رو به بازي واردار مي كنه . و البته اصلا مقلد نيستي و خودت بچه ها رو رهبري مي كني و درسا و مهسا دوقلوهاي شيطون همكلاسيت رو آروم مي كني .

البته بعد از اينكه اولين ارودي زندگيت رو با مهد رفتي و مهد رو بيشتر دوست داري . روز 9 آذر از طرف مهد شما بردند شهر لي لي  پوت پاسا‍ژ ستاره و تو هم كه عاشق ماشين بازي و مدير مهد كه شما بهش مي گي چاقالو مي گفت جلوتر از همه مي رفتي و بعد با گريه آوردند بيرون .

خونه مامان بزرگ به قول خودت بزرگه رو هم دوست داري و البته وقتي شايان اونجا باشه ديگه بيشتر و البته حسابي شلوغ مي كنيد و من شايان رو هم دعوت مي كني خونه ماو حسابي با هم بازي مي كنيد و منم وقتي كار دارم تو رو مي برم خونه خاله.

سخنرانی هاي نانا:

نانا بگير بخواب:نانا : هيس، ساكت دهن مي زنم . من و بابایي بعد از شنيدن اين حرفتعجب .............

مامان بيا بازي كنيم .

مي خوام نخاشي( نقاشی ) كنم.

مامان مي خوام ظرف بشورم...

مامان به به مي خوام. می خوام لواشک بو خورم

البته لهجه گيريت هم خيلي خوبه دور روز رفته بوديم زرند كرمان خونه نگين و نگار و مي گفتي مامان اين هسته و نيسته و همه از اين تغییر لهجه شما تعجب كرده بودند .

مامان برام قصه بگو

مامان چشمات ببند . ناز كن و بخون ( چشمام رو ببندم و نازت كنم و برات لالايي بخونم)

من عطسه کردم  شما : مامان سرما خوردی ؟ و چند لحظه بعد خودت عطسه کردی و با افتخار گفتی : مامان من هم سرما خوردم.

......................

وای چند هفته پیش من روی کاناپه دراز کشیده بودم . تو اومدی من رو ناز کردی تا بوابم بعد آهسته من رو بوسیدی و وقتی من چشمام رو باز کردم چند بار دوباره این کار تکرار کردی و من دیگه چشمام رو باز نکردم تا خوابم برد.

کلا دوست داری دیگران رو بخوابونی . آبان ماه ماشین نداشتم و با سرویس مدرسه اومدم . و عجله داشتم اومدم تو مهد دیدم ایمان روی پات خوابیده و تو داری نازش می کنی  تا بخوابه ولی سرویس منتظر بود و من مجبور شدم تو رو ببرم. و سوار مینی بوس  شدی و تا سرویس پیچید تو کوچه خونه مون تو شروع کردی به گریه کردن و نمی خواستی پیاده بشی  و تا نیم ساعت تو خونه هم گریه می کردی . 

البته چند بار برای بازی رفتیم سوار اتوبوس ( ماشین بزرگ ) شدیم  و خودت کارت هم می کشی.

جدیدا مهد رو خیلی دوست داری چون مربیت عوض شده و تو خیلی دوسش داری 

اما اولین حرف بد که تو مهد یاد گرفتی 

روم سیاه که می نویسم ( سگ و کثافت و آشغال ) و ما بعد از شنیدن این حرفهاناراحت باید حتما با مدیر مهد صحبت کنم.

راستی 29 آذر وبلاگت دوساله شد و ما شب یلدا رفتیم خونه مامان جون و اونجا حسابی بازی کردی .خیلی از موارد رو فراموش کردم بنویسم. این پست رو در دو تاریخ متفاوت نوشتم قسمت اولش رو تو دانشگاه نوشتم و قسمت دوم رو تو خونه زمانی که شما تو خواب ناز هستی نوشتم . البته شیرین زبونیهات رو نمی شه و نمی تونم اینجا بنویسم . و شما هم اجازه نمی دی من پشت کامپیوتر بشینم و همون لحطه یادت می یاد که می خواهی کارتون ببینی.

کلاسهای دانشگاه و ضمن خدمت تموم شده و من فقط دو روز عصر می رم کلینیک و و بقیه روزها پیش شما هستم و کلی با هم بازی می کنیم .البته هر روز صبح سر کار هستم .

قول می دم زود عکسهای نانا رو بذارم

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 5 دی 1391 ] [ 16:13 ] [ مامانی ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد