مامان روان شناس

خاطرات نائیریکای مامانی

نامه بابا لنگ دراز به جودی ابوت

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را د...
22 شهريور 1392

فرزند

جایی می خواندم، فرزند تکه ای از خود تو است. حتی معشوق را انتخاب می کنیم، اما این فرزند است که تو را انتخاب می کند و همیشه "برای" تو است حتی اگر نخواهیش. حتی اگر از تو فرسنگها فرار کند. باز بچه بد تو است، بچه فراری تو، بچه فراموش شده تو است. اما عشق و همسر اول و دوم دارد. عشق سابق داریم و عشق جدید.... اما فرزند سابق نداریم. نه پس دادنی است نه انصراف کردنی نه فرار کردنی...     ...
5 شهريور 1392

اولین خرید نانا

دخترک قشنگم دیشب با بابایی خاله ها رفتیم مجموعه مهنور وقتی رسیدیم دم در تو که یادت بود قبلا اومدی دوچرخه سواری دویدی طرفش و جیق زد یبریم سوار شیم و بعد کلی دوچرخه بازی و رفت روی سرسره بادی و فیلم بازی که وای من می ترسم، هوس پیتزا کردی و ما رو کشوندی بیرون و بعد وقتی نشستی توی ماشین خوابت برد اما صبح امروز از وقتی از خواب بیدار شدی گفتی : فلوگ رفت ، مریم رفت و حالا ما بریمم بستنی بخریم و بعد از تموم شدن کار بابایی رفتیم بانک و اونجا شما نیکوکار شده بودی و می خواستی تو صندوق صدقات پول بریزی و البته با ذوق کلی از پول های من تریختی تو صندوق و همه تو بانک وایستاده بودند به کارات می خندیدند، بعد شروع کردی به تکرار جمله های من : مامان بشین تو...
26 مرداد 1392

خاطرات ننوشته

سلام عزیزکم اول اینکه 4 ماه است که خاطراتت رو ننوشتم . اول که خونه بودیم لپ تاپ خراب شده بود و بعد اسباب کشی کردیم خوننه جدید و یک ماهی اینترنت نداشتیم. اول از همه اینه باید خیلی ازت معذرت خواهی کتم چون  تو روزهای اسباب کشی و طراحی داخلی خیلی اذیت شدی. به ترتیب تاریخ خاطرات مهم رو می نویسم روز 7 تیر رفتیم عروسی عمو علیرضا، کلی اکار داشتیم و بابایی عمو رو برد آرایشگاه تا گریم بشه و نمی دونم عمو که خودش حوشگل و خوش تیب بود با گریم هیچ فرقی نکرده بود تو عروسی کلا پیش عروس داماد بودی و جیغ می زدی و هورا می کشیدی و وقتی من رفتیم با عروس خانم عکس بگیریم به محبوبه جون گفتی خاله مامانم رو بوس کنه ببین چه خوشگل شده  حالا یک عکس تو ب...
26 مرداد 1392

عکسهای سال 92

عزیزم یکی از ایرادات تو اینه که اصلا از عکس گرفتن خوت نمی یاد و من باید یواشکی از تو عکس بگیریم و البته خونه مادر جوتن که می ری خاله مژگان کلی عکس ازت می گیره نائیریکا  با صورت کثیف و بابایی   نائیریکا با موهای خرگوش   اینم نائیریکا زمانی که متوجه شده من دارم ازش عکس می گیرم ...
19 تير 1392

یک عکس

این عکس رو خیلی  دوست دارم . و روی صفحه کامپیوتر کلاس هم هست .بنابراین همیشه جلو چشمم هست و قتی نگاش می کنم دلم برات تنگ می شه . این عکس رو آذر ماه خاله مژگان ازت گرفته ...
22 ارديبهشت 1392

سال 92

سلام عزیزم سال نوت مبارک دختر نازم. امسال سومین سالی هست که سال نو رو در کنار هم جشن می گیریم. تو در کنار ما هستی تا زندگیمون شیرین تر بشه خوب از لحظه ساعت تحویل بگم امسال با بابا جون قرار گذاشتیم که با هم سفره هفت سین رو تو خونه خودمون بندازیم . اما من درست زمان بندی نکردم باعجله وسایل سفره رو برداشتیم و سبزی پلو با ماهی رو هم برداشتیم و رفتیم خونه جدیدمون .و لجظه ساعت تحویل خونه خودمون بودیم . سفره هفت سین رو  چیدیم و با سبزه ای هم که شما از سفره هفت سین مهد آورده بودی سر سفره گذاشتیم . تو هم کلی ذوق کرده بودی و هی می خواستی از پنجره منظره شهر رو ببینی، و کلی خودت این ور اون ور زدی و لباست رو خاکی کردی . بعدش هم خوابت برد.ما هم ...
9 فروردين 1392

سال 91 و عقد عمه

سلام عزیزکم ببخشید اینقدر دیر اومد، آخه مگه شما اجازه می دی سال 91 داره تموم میشه و تو هر روز و هر روز بزرگتر و بزرگتر میشی . سال 91 سال خیلی خوبی نبود، مخصوصا با افزایش قیمتها در نیمه دوم سال و نگرانی مردم و فشار اقتصادی. اما روز 25 اسفند عقد عمه سپیده بود که تو خیلی دوستش داری  قبل از مراسم رفته بودیم خونه مامان بزرگ تا خاله فروغ وهای من رو درست کنه و شما هم هی می گفتی منم  می خوام خوشکل بشم آخه مامان جون تو که خیلی خوشکلی ........ قشنگ نشستی خاله موهات رو سشوار کشید . برات روژ و سایه زد و خاله تعجب کرده بود با اینکه موهات کشیده می شده هم اصلا تکون نمی خوردی . ، از اول مراسم بگم که عمه یک لباس سبز قشنگ پوشیده بود با یک آرای...
27 اسفند 1391

نائیریکای عزیز من

سلام بت زیبای من  دختر مهربون من ببخشید این همه مدت برات ننوشتم . البته علت داشتم . دوهفته ای درگیر آنفولانزا بودم البته هنوز هم خوب نشدم . بعد خودت هم مریض شدی . حالا هم بابایی مریضه  بزار برات بگم نفس مامان تو دیگه دختر مستقل شدی . و کلی تو کارهای خونه به من کمک می کنی . کشوهای اتاقت رو مرتب می کنم . می یای قفسه ها رو بهم می ریزی . عاشق بازی کردن هستی مدام دست من و بابایی رو می گیری و می گی بازی کنیم: آلیسا آلیسا ....... ه خودت می خونی و می گی هی و پا می شی و می شینی خونه مامان بزرگ می ری اونجا کلاغ پر بازی می کنی و خودت می خونی : کلاغ پر گنجیشک ( گنجشک ) پر و بعدش فیدون ( فریدون پر ) و می خونی فیدون که پل نداله خودش خب...
13 بهمن 1391

خاطرات ننوشته

سلام عزيز دلم اين روزها اينقدر كار دارم هر  روز و هر روز دارم خاطراتت و كارهايي كه مي كني با خودم تكرار رمي كنم تا بيام اينجا بنويسم. دخترم اين روزها كلي مستقل شدي و هر روز مي ري مهد و البته چون شبها دير مي خوابي من بايد تو رو از در حالي كه خوابي به مهد ببرم.مربي هاي مهد خيلي ازت تعريف مي كنند و البته خودت مهد رو دوست نداري و من وقتي به مدير مهد گفتم ، تعجب كرد و گفت اينجا رو خيلي دوست داره و از همه شادتره و كلي تو مهد مديريت مي كني و اسباب بازي ها رو مي ياره و همه بچه ها رو به بازي واردار مي كنه . و البته اصلا مقلد نيستي و خودت بچه ها رو رهبري مي كني و درسا و مهسا دوقلوهاي شيطون همكلاسيت رو آروم مي كني . البته بعد از اينكه اولين ار...
5 دی 1391