نائیریکانائیریکا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

مامان روان شناس

نائیریکا داره کم کم بزرگ میشه

عزیزم باید یه کم از پیشرفتهات بگم امرور من روی کاناپه دارز کشیده بودم و کتاب می خوندم که شما اومدی و لبه کاناپه رو گرفتی و ایستادی. تا بابایی دستش رو می آره طرفت تو دستش رو می گیری و بلند میشی. قربونت برم که می خواهی زود راه بیفتی. و هیچ چیز از دست شما در امان نیست . صبحها مه از خواب پا میشی شروع می کنی به صدا زدن من و از اتاقت می یایی بیرون . منم می یام بغلت می کنم و می بوسمت و می زارمت زمین و شما شروع می کنی به بازی کردن  آخه می دونی من دیگه می یام تو اتاق تو می خوابم اگه منم از جایی که هستی از جلو چشمت دور بشم شما شروع می کنی به گریه کردن و تا من نیام پیشت آروم نمیشی چند روز پیش من تو رو گداشتم تو تختت تا بازی کنی و یک ساع...
7 خرداد 1390

نائیریکا و سوغاتی

دخترم چند روزه وقت نمی کنم بیام برات بنویسم آخه همیشه باید مواظبت باشم.  مهمونی های مامان جونم تموم شد . مامان جون خیلی تو رو دوست داره از مکه برگشته 8 دست لباس قشنگ، یه دونه کفش صورتی و دوتا عروسم برات سوغاتی اورده، اما برای من یه بلوز!!!!!!!!!!!! ای وای من حسودیم شد خاله مریم هم از مشهد برات یه لباس صورتی خوشگل آورده و از نمایشگاه کتاب هم یه کتاب جالب برای تو و شایان خریده اینم عکس کتابت چند روزی که خونه مامانی بودیم حسابی با شایان دوست شده بودی، البته وقتی تنها بودی شایان به حسابت می رسید عزیزم مواظب باش نخوری زمین خلاصه شما کلی عزیزی و از همه هم هدیه می گیری. وقتی من می رفتم سر کار و تو خونهی مامانی تنها ب...
3 خرداد 1390

دیدار وبلاگی

هفته پیش خاله خاطره مامانی آوا جون برام یه کامت گذاشت که دارند می یاند یزد... منم شماره رو گذاشتم تا خاله تماس گرفت و گفت که یزد هستند ......... مامان جونم تازه از مکه برگشته بود و من کلی کار داشتم تا روز دوشنبه با خاله قرار گذاشتیم و من رفتم هتل جهانگردی .. اول آوا خواب بود اما مامانش بیدارش کرد و ما شما رو گذاشتیم روی میز بیلیارد و هر دوتاتون شروع کردید به خندیدن، حالا بخند کی نخند ...............  ماهم کلی ذوق کرده بودیم و با شما می خندیدیم...........   اینم عکس شما متولدین 11 شهریور   آوا به تو نگاه می کرد می خندید تو هم می خواستی صورتش رو لمس کنی   خاله خاطره هم خیلی مهربون بود . خلاصه ما چهارتای...
30 ارديبهشت 1390

نائیریکا خودمختار شده

                                دختر عزیزم سلام  دیگه خودت می شینی و سینه خیز می ری و تغییر موقعیت می دی و به همه جای خونه سر می زنی امشب هم بابایی داشت بهت می گفت که کیاوه به ایتالیایی یعنی کلید و شما هم تکرار می کردی.. خیلی شیطونی می کنی چند روزه دیگه خوب شیر نمی خوری .قربونت برم باید شیر بخوری تا بزرگ بشی خیلی دوست دارم وقتی بهت نگاه می کنم از دیدن لذت می برم  ...
27 ارديبهشت 1390

نائیریکا در سفر نراق

مامان جونم سلام   من باید خاطرات سفرت رو زودتر می نوشتم اما کار و مریضی شما بهم فرصت نوشتن رو نداد سفر ما از اینجا شروع شد که ما ساعت 10 شب شروع کردیم به آماده شدن تا ساعت 2:05 شب از دم در خونه حرکت کردیم به سمت تهران  رفتیم تا نزدیک بادرود که بابایی گفت: بنزین نداریم............. با ترس و لرز حرکت می کردیم. هوا بارونی بود، خوشبختانه به پمپ بنزین رسیدم و تو بیابان نماندیم. البته شما پشت ماشین راحت خوابیده بودی .  من خیلی خوابم می یومد اما از ترس اینکه بابایی خوابش نبره من خودم رو بیدار نگه داشتم. تا اتوبان قم و تهران بابایی گفت که خوابش می یاد  و ماشین زد کنار"، منم بهش دلستر دادم کمی خواب از سر بابایی پرید، تا...
22 ارديبهشت 1390

نام

دختر عزیزم من تو مسابقه انتخاب نام نی نی وبلاگ شرکت کردم :  اینم دلیل انتخاب نام زیبات   دختر عزیزم من و خاله مهرنوش 10 سال پیش  در دوره دانشجویی پیش روی یک مجله میهن دوست  به نام مهر ایران کار می کردیم و از یک آقای جوانی (بابایی شما) مقاله ای در مورد زن در ایران باستان داشتیم . و بابایی برخی ازواژه های که در زبان های فارسی،عربی ،انگلیسی،ایتالیایی، فرانسه و آلمانی در مورد زن به کار می روند بررسی کرده بود که تفاوت دیدگاه ایرانی و انیرانی در مورد زن رانشان دهد واژهای زیبایی مانند: بانو(:روشنایی)،کنشک(:کوجولوی دوست داشتنی)، دوشست(دوش آرمین"آنکه دوستش داریم")و نائیریکا(شیر زن)و.... این واژه همون دقت به دلم نشست بعدها که ف...
20 ارديبهشت 1390